خرید بک لینک
محبوب منپاییز شروع شد امروز، و من از صبح در تراس کوچکم نشسته ام و به تمام درختان توی کوچه دلداری میدهم که ریختن برگ ها نه از «ره کین است بلکه اقتضای طبیعتشان این است»، و مسئله خیلی بغرنجی به نظر نمیاید، هرچند بین خودمان بماند که بسیار بغرنج است و بسیار طاقتی میخواهد طولانی، که بتوانی بر جا بایستی و رفتن ها را تماشا کنی شاعر میگوید: عین رفتن جان است از بدن. نمیدانم چگونه است رفتن جان از بدن! ولی هرچه باشد انگار خیلی خیلی سخت است. دلم میخواست برگ ها شعورشان میرسید که کسی که بال و پرشان داده است را نباید با وسوسه های بادu200dِ سرکش و رقص دلبرانه سالسا ترک کرد ولی انگار، رفتن گاهی به کمال رسیدن است. مثلا ادم هایی که پیر میشوند و عاقل میشوند و همه کارهایشان را تمام کردهاند، باید بمیرند خب، و این مردن به کمال رسیدن است، مثل خرمالوو درشت و رسیده حیاط قدیمیمان که از بس رسیده بود میافتاد و ادم حظ میکرد از نارنجیهای خوشگلش که کف حیاط را رنگی کرده بود .محبوبم ،اینهمه صغرا کبرا چیدم برایتان که فقط یک چیز را بپرسم ایا شما که رفتید اقتضای طبیعتتان بود یا رسیده بودید؟ زبانم لال در دهانم نمیچرخد که بگویم یا از ره کین بود؟؟ چقدر تصویرتان در پشت پلکم شبیه عقرب شده است راستش را بگویم میترسم...محبوبم پاییز شروع شده امروز و من از صبح در تراس کوچکام نشسته ام و به همه چیز فکر میکنم به ان کفترهای پا پریِ خوشگل که برایشان غذا ریختیم، به ان بچه گربه پشمالو که توی دریچه کولر افتاده بود و میو میو میکرد ،به مارمولک های خاکستری وسط شکاف اسفالتها که قرار بود با قیر پُرش کنی حتی به پاستیل های کوچکِ شیبابا که در دهانمان کش میآمد و بیشتر از همه به بغض های گاهوبیگاه و پشت بندش یک عالمه علامت سو

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:04

خواب میبینم وسط یه رودخونه بزرگ،چمپاته زدهام. سرده هوا سوز میاد. ماهیها از زیرِ زمین هی میان رو دستام، هی دلشون مردن میخواد، زیر لب رو به آسمون یه چیزی میگن و همینطور چشم باز،میرن اون ور دنیا. بابام همیشه میگفت «کسایی که موقع مردن، چشمشون باز میمونه چشمشون به دنیا هنوز، دلشون نمیخواد برن، هنوز از دنیا سیر نشدن». کف دستم پر شده از ماهیهای مرده ای که چشمشون هنوز به دنیا بوده...از اونور کوهها ،صدای ناله یه گاو میاد که اینقدر خون ازش رفته که تو باتلاقِ خونِ خودش،داره دفن میشه. میخوام بگم کمک ،صدام از گلوم بالاتر نمیاد .دست میکشم کف رودخونه ،هیچوقت اینقدر دلم لجن سبز نخواسته، دلم میخواد حجم لزجو، با همه وجودم حس کنم .ماهیهای مرده، با اون چشمهای بازِ سردشون دارند نگام میکنن، کف دستام میسوزه، از لابه لای خط های مورب، خون شره میکنه . مرغ های مهاجر سفید با گردن های کج شدشون، برام چسب زخم میارن، کجا بزنم؟؟؟به دستام ؟؟؟ به گاو زخمی اونور کوه ؟؟؟به ماهی های مرده روی دستهام ولو شده؟؟؟به گردنهای کج شده مرغ های مهاجرسفید؟؟؟ به کف زبر و زخمی رودخونه؟؟؟به کجا ؟؟؟چقدر چسب زخم میخوام!!!وسط رودخونه چمپاته زدم، تمومِ بدنم خشکِ خشکِ، پر تَرَک. از وسط سنگریزههای رنگی صیقلی، خار در اومده، خارهای زشت. قورباغههای خاکستری دارند مرثیه میخونند، غروب شده همه جا پر دوده،تِله به تِله جوی خون، تو روخونه راه افتاده، توی گوشم نفیر تفنگهای ساچمه ای زنگ میزنه. تموم گنجیشکها، کف رودخونه توی خونشون، دارن پرپر میزنن .تموم رودخونه پر خون شده دهنم طعم خون میده، تلخه ، نفس نمیتونم بکشم، تشنمه .دست و پا میزنم بیدار شم، قورباغهی خاکستری مرثیه خون میگه: آروم باش، ته خو

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:04

روی تخت سردخونه دراز کشیدم، دوتا شصت پام یجوری به هم چسبیدن انگار بهشون چسب زدند. خدایی چه لاک قشنگی داره، رنگ مد سالِ بیست، بیست و یک شده .نکنه پدرسگ مُرده شوری کافوری، بیاد پاکشون کنه، خدایی حیفه دویست تومن پولشو دادم، اونم از کارت کی؟ حمید! وای اگه بفهمه، دروغ گفتم که مرغ خریدم و به جاش ناخن کاشتم چی؟ فک کنم بکشتمت ولی من که مُردم! کون لقش، اصلا بذار بفهمه، دم آخری جِزش دراد. مَردَم اینقدر زیبایی نادوست آخه ؟ اینم شانس مایه لابد . پشت زانو چپم اینقدر میخاره که اگه دستام حرکت میکرد، اونقدر میخاروندمش که خونین و مالین بشه. راستی چرا میگن مالین؟ این ترکیبِ سمُ اولین بار کی اختراع کرد؟؟ حالا اگه اونور رفتم و سنسورا مغزم وا شد، یادم باشه بفهمم داستان چی بوده. میزنم زیر خنده هارهار و میگم؛ لامصب مُردی و هنوز دست از این چرا گفتنات بر نمیداری؟ پوآرویی لامصب مگه!!!حیف که نمیتونم بلندشم وگرنه میرفتم سر این مُرده های همسایه بببینم چه مرگشون بوده که مُردن. اگه خوشم ازشون میومد به یه مشتی هاشون میگفتم تا من یه سری میذارم یه ذغال بذاره. یه قلیون چاق میکردیم و میکشیدیم دم اخری،ناکوم از دنیا نریم، ولی حیف که دست و پام،جفتش به درد نخور شده .حس میکنم سردمه؟ کاش نامردا یه پتو مینداختن روی ادم؟ اخه یه ملافه نازکی چه فایده داره سرِ سَردِ زمستون؟ اونم روی سنگِ سرد .کاش سنگِ حداقل مرمر باشه یا عباسِ باد. خوشم نمیاد دم اخری رو سنگ بیخودی بذارنم.اُف داره درستش نیست ولی از قدیما گفتن : پیشونی بببین منو کجا میشونی! من نمیدونم مگه نمیگفتن طرف بمیره ازاد میشه میتونه هر جا خواست بره؟؟ پس چرا من نمیتونم؟ همینطوری بالا سر خودم نشستم جایی هم نمیتونم برم ولی اگه میشد چه خوب بود ،

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:04

صفحه بندی