محبوب منپاییز شروع شد امروز، و من از صبح در تراس کوچکم نشسته ام و به تمام درختان توی کوچه دلداری میدهم که ریختن برگ ها نه از «ره کین است بلکه اقتضای طبیعتشان این است»، و مسئله خیلی بغرنجی به نظر نمیاید، هرچند بین خودمان بماند که بسیار بغرنج است و بسیار طاقتی میخواهد طولانی، که بتوانی بر جا بایستی و رفتن ها را تماشا کنی شاعر میگوید: عین رفتن جان است از بدن. نمیدانم چگونه است رفتن جان از بدن! ولی هرچه باشد انگار خیلی خیلی سخت است. دلم میخواست برگ ها شعورشان میرسید که کسی که بال و پرشان داده است را نباید با وسوسه های بادu200dِ سرکش و رقص دلبرانه سالسا ترک کرد ولی انگار، رفتن گاهی به کمال رسیدن است. مثلا ادم هایی که پیر میشوند و عاقل میشوند و همه کارهایشان را تمام کردهاند، باید بمیرند خب، و این مردن به کمال رسیدن است، مثل خرمالوو درشت و رسیده حیاط قدیمیمان که از بس رسیده بود میافتاد و ادم حظ میکرد از نارنجیهای خوشگلش که کف حیاط را رنگی کرده بود .محبوبم ،اینهمه صغرا کبرا چیدم برایتان که فقط یک چیز را بپرسم ایا شما که رفتید اقتضای طبیعتتان بود یا رسیده بودید؟ زبانم لال در دهانم نمیچرخد که بگویم یا از ره کین بود؟؟ چقدر تصویرتان در پشت پلکم شبیه عقرب شده است راستش را بگویم میترسم...محبوبم پاییز شروع شده امروز و من از صبح در تراس کوچکام نشسته ام و به همه چیز فکر میکنم به ان کفترهای پا پریِ خوشگل که برایشان غذا ریختیم، به ان بچه گربه پشمالو که توی دریچه کولر افتاده بود و میو میو میکرد ،به مارمولک های خاکستری وسط شکاف اسفالتها که قرار بود با قیر پُرش کنی حتی به پاستیل های کوچکِ شیبابا که در دهانمان کش میآمد و بیشتر از همه به بغض های گاهوبیگاه و پشت بندش یک عالمه علامت سو
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: پنجشنبه
8 ارديبهشت
1401 ساعت: 4:04